خاطره ها
""یا ستار العیوب مدد""
دلم دریا شود از آتش عشقش... ولی افسوس و صد اقسوس بسوزاند همه آفاق و عالم را نمی دانم که این آتش به صد دریا شود خاموش؟! نمی دانم... نمیدانم...
١٣/٧/٨٩
عاقبت دیدم نگار عشق را در پس آن ناله های آتشین, شبگیر را عاقبت قلبم ز کوی یار شد دل, نه صد دل عاشق و بیمار شد گفتمش یا رب که این حالم ز چیست؟! این خروش و جوشش و فریاد چیست؟! وحی آمد بر دلم از عرش پاک رو از این خانه به سوی فرش و خاک این امانت تا قیامت بایدت, بر دوش گیر عاشقی نامش نهم, جرعه ای بر نوش گیر تا که آمد وحی از ایزد به دل چشمه ی جوشان عشق, کرد خاکم را به گل بعد از آن دل مست از آن ماه رخ دلدار شد ترک مسجد کرد و سوی خمره ی خمار شد ای خدا, این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن...
پ.ن: مرســــــــــــــــــــــــــــــــی واسه شعر پ.ن٢:این شعر واسه خودم ها... گفته باشم... درسته خودم نگفتم... ولی بمانــــــــــــــــد حالا که میخوای بری... قدمهایت را آهسته تر بردار نمیگویم نرو... ولی اندکی بیشتر بمان من از عطر آهسته ی هوا می فهمم تو باید تازگی ها از اینجا گذشته باشی... گفت وگوی مخفی ماه... پرده پوشی آب هم همین را می گویند. دیگر نیازی به دعای دریا نیست گلدان ها را آب داده ام...خانه را رفت و رو کرده ام...دنیا خیلی خوب است بیا... علامت خانه بودن من... همین پنحره ی رو به جنوب آفتاب است تا تو نیایی پرده را نخواهم کشید...
ما عشق را به مدرسه بردیم
در یک بهار چشم به هم دوختیم خدا ! ای مهربانترین مهربانان
کسی که به شوق تو میخواهد پرواز کند تو پروبالش باش کسی که به شوق تو می روید...تو آبش باش کسی که از سوز دل با تو سخن میگوید, تو زبانش باش کسی که تورا بی آنکه بداندجستجو میکند... تو مقصدومقصودش باش کسی که تورا صدا میکند تو ندایش باش کسی که تورا عشق می ورزد, تو معشوقش باش دیگه امسالم کم کم داره تموم میشه ... سالی که خیلی چیزارو با خودش آورد و خیلی چیزارو هم با خودش برد!!! خیلی غصه خوردیم شروع ٨٨ واقعا" واسم بهار بود ... یه بهار واقعی که خیلی چیزای قشنگ با خودش آورد...ولی نمیدونستم یا شایدم میخواستم ندونم که یه پاییزی هم داره که خزون واقعیه... ولی بالاخره داره تموم میشه و همش هم داره خاطره میشه... و یکسال دیگه هم داره به تاریخ دوستی هامون اضافه میشه ... امیدوارم سال جدید یه سالی پر از چیزای قشنگ و خوب واسه همه باشه پ.ن١)نمیدونم خوب نوشتم یا نه... میخواستم خصوصیش کنم اما... پ.ن٢)*خدایا شکرت که خواسته و داده ات رحمت است و نخواسته و نداده ات حکمت ...وهردو نعمت پ.ن٣)**فیروزه دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید... گریه ام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم , آسمان گفته که: پا روی پرم نگذارید ,اینقدر آیینه ها را به رخ من نکشید اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید آخرین حرف من اینست: زمینی نشوید فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید... این پست رو واسه دوستم نوشتم ... دوستی که خودش میدونه چقدر واسم عزیزو دوست داشتنیه... واسش مینویسم چون ماها خیلی زود گفته هامونو فراموش میکنیم اما یه نوشته... هرچند پاک کردن این نوشته از شکستن قلب آدمها هم ساده تره ولی خوب واسش مینوسم تا بخونه : مینا برام خیلی عزیزی!!! ما همیشه صداهای بلند را می شنویم , پر رنگها را می بینیم و سخت ها را می خواهیم غافل از اینکه... خوب ها آسان می آیند... بی رنگ می مانند و بی صدا می روند...
ای تنها تکیه گاه !٠ از چشیدن نامردی و کشیدن نامرادی گریزی نیست...٠ باک هم نیست,0 به شرط آنکه حسابش نزد تو محفوظ بماند
و البته خوش حساب تر از تو کیست؟!
گل به گل , سنگ به سنگ این دشت... یادگاران تواند رفته ای اینک و هرسبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تواند... در دلم آرزوی ماندنت می میرد... رفته ای اینک اما آیا باز برمی گردی؟! چه تمنای محالی دارم... خنده ام می گیرد... حمید مصدق
ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
. . .
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
گفتند ستاره را نمی توان چید و آنان که باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند اما باور کن که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز کردم و هر چند دستانم تهی ماند ... اما چشمانم لبریز ستاره شد ... باز این چه شورش است که در خلق عالم است بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت . . . با تو گفتم : حذر از عشق؟ ندانم! سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم! روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! اشکی ازشاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم ، نرمیدم رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم! . . . بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
پ.ن: این شعر تقدیم به دوست نازنینم فیروزه . . . در میان من و تو فاصله هاست
قلب من زیر سوال است تو باید باشی
فال حافظ زدم این رند غزل خوان میگفت
زندگی بی تو محال است تو باید باشی٠٠٠
راه دوری نیست. کافی است از کنار این ردیف درختان بیایی. تا انتهای این جاده بیایی. گم نمی شوی. راه دیگری نیست. میان بر نمی شود زد. اگر پاییز باشد برگهای خشک زیر پایت صدا می کنند. شاید هم زمستان باشد و برف باریده باشد و جای پایت روی برفها بماند. راه دوری نیست. ردیف درختان نمی گذارد گم شوی. 1این همان جاست که من کنارش ایستاده ام. همان جا که سر راه هیچ کس نیست. راه دوری نیست. اما دیر شده است. دور نیست اما دیر شده است تو را تا اوج می خواهم برای ناز چشمانت چه بی صبرانه میمانم
دلم تنگ است و بی یادت در این غربت نمیمانم تو هستی در وجود من...
تو را هرگز نمی رانم
خداوندا ! از دوستی زیبای ما مقداری برای فردا کنار بگذار تا اگر رنگ عادت گرفت دوباره آنرا شروع کنیم چیزی به اندازه ی یک نگاه یا یک لبخند
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته
نپرس از دوری کی نپرس از چی گرفته منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده عزیزمه تا وقتی دل تو سینه مونده تو این تنهایی تلخ منو یک عالمه یاد نشسته روبه رویم کسی که رفته بر باد کسى که عاشقانه به عشقش پشت پا زد برای بودن من به خود رنگ فنا زد چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن برای اون که سایه س همیشه رو سر من کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد منو اباد کرد خودش ویرون شد از درد به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نپرس از دوری کی نپرس از چی گرفته به اتش تن زدو رفت تا من اینجا نسوزم با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم هنوز سالار خونست پناه من دستاش سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نپرس از دوری کی نپرس از چی گرفت
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجیب کاشکی می دیدم آتش عشق تو خاکستر کرد حمید مصدق
گاه می اندیشم گفتم : چه سخت است؟ گفتی : چه زیباست
گفتم : تا به کی؟ گفتی : تا به آن وقت که چون شمع بسوزی از سر تا به پای گفتم : افسوس که ندانی در این سوختن بالهای تو هم خواهد سوخت ای پروانه من
آسمون رویا امشب گرمه از تب من ماه آرزوها اومده تو شب من عطر شرم بوسه رو لبهای بسته من یه دست نوازش دل من دل تو دل ما دل همه آدما مگه چی می خواد آروم اومدی تو خوابم بوی عشق تو هوا پیچید اشک تو رو لب من بوسید قلب من و همه جا خوابی که عشق تو چشای تو دید بازم من و تو و دوری آه مادوتن مغرور وای درمن تاب دوری نیست ای خیالت خاطرمن را نوازش بار بیش ازاین درمن صبوری نیست بی تومن تنهای تنهایم من به دیدار تومی آیم... شعر:حمید مصدق "می نویسم ( د ی د ا ر ) تو اگر با من و دلتنگ منی !!! یک به یک فاصله ها را بردار"
میرم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره
دل من مونده پیشت گرچه باهام مسافره میگذره همراه جاده یاد تو از تو خیالم توی راه دریغ از ابری که بباره واسه حالم توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی میسوزونه منو یاد دلی که به من ندادی راه میفتم بی هدف مقصد راهو نمیدونم کاش میشد آروم بگیرم اما افسوس نمیتونم نه یه قاصدک تو جاده که بشه همسفر من من یه قصم که جدایی شده فصل آخر من توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی میسوزونه منو یاد دلی که به من ندادی میرم و گم میشم آخر تو غروب دشت غربت نمیتونم که بمونم توی شهر بی محبت توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی میسوزونه منو یاد دلی که به من ندادی
روزگار استاد فراموشی هاست... مهربانم امیدوارم که تو شاگردش نباشی. --------------------------------------------------------- به تو سوگند, به نذر گل سرخ و به پروانه که در عشق فنا می گردد, زندگی زیبا نیست!!! آنچه زیباست تویی, تو که آغاز من و لحظه ی پایان منی!!! --------------------------------------------------------- یه گنج یه دوست همیشگی نیست اما... یه دوست یه گنج همیشگیه!!! یه طنین آشنا یه عطر دلربا باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت کنه دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست باید تورو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی shadmehr aghili شبای رفتن تو شبای بی ستارست
عصرما عصرفریبه ، عصر اسمهای غریبه هرمز پادشاه ایران، صاحب پسری میشود و نام او را پرویز مینهد. پرویز در جوانی علی رغم دادگستری پدرمرتکب تجاوز به حقوق مردم میشود. او که با یاران خود برای تفرج به خارج از شهر رفته، شب هنگام در خانه ی یک روستایی بساط عیش و نوش برپا میکند و بانگ ساز و آوازشان در فضای ده طنین انداز میگردد. حتی غلام و اسب او نیز از این تعدی بی نصیب نمیمانند. آدمک اخر دنیاست بخند چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد![]()
![]()


![]()

![]()
![]()
در امتداد راهرویی کوتاه
بر پله های سنگی دانشگاه
و میله های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد
آن روز، روز چندم اردیبهشت
یا چند شنبه بود
نمی دانم...
آن روز هر چه بود
از روزهای آخر پاییز
یا آخر زمستان
فرقی نمی کند ... زیرا ما هردو![]()
![]()
... خیلی خندیدیم
... ولی تو تمام این لحظات دلمون قرص بود به اینکه یکی هوامونو داره... کسی که مثل هیچکس نیست!!! خدایی که وقتی ازم گرفت و بهم بخشید فهمیدم واسه از دست داده هام نباید ناراحت بشم و واسه بدست آوردن خواسته هام نباید زیادی خوشحال ... ولی در هر حال باید ممنونش باشم *.
... به خصوص واسه دوستای خوبم** و خانوادهاشون و خانواده ی خودم
!!!
مینا
ستاره
ندا
... دوستتون دارم... امیدوارم همیشه خنده رو لباتون باشه
و همیشه دوستم داشته باشید
... آخه تو این پشت کوه بعد از خدا و بقیه بچه ها فقط شماهارو دارم... باور کنید.
عیـــــــــــــــدتــــــــــــــــون مبــــــــارک
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم![]()
![]()

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است![]()

![]()

گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی...![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
آروم اومدی مثل رقص یه پروانه با ناز سایه گل
همه جا
همه جا برد
آه از این سفر کوتاه
می ترسن از من و تو من و تو من و تو حیف
تو قلب ما نه هوس نه گناه![]()
هردوازهم دور
![]()

![]()
![]()
![]()

دوباره چشمایی به رنگ کهربا
باز تپش های دل بی پناه
باز تو و من بازم همون نگاه
باز تو باز من بازم اون نگاه
هنوز برام همونی همون نفس تو سینم
بگو تو بهترینی یا من عاشق ترینم
نبودی ببینی دلی که می گفتی سنگ شده
حتّی واسه بهونه گرفتنات تنگ شده
منی که می گفتم بی تو شبم پر ستارس
پس چرا دلم پی یه فرصت دوبارس؟
وقتی عطرت تو هوامه
نفسات تو لحظه هامه
چه جوری آروم بگیرم؟
وقتی هیشکی تو نمی شه
تو نگات عشقه همیشه
چرا تو حسرت بمیرم؟
هنوز برام همونی همون نفس تو سینم
بگو تو بهترینی یا من عاشق ترینم![]()
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی![]()
ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست
با هر نفس تو سینه بغضه تو تو گلومه
با هر کی هر جا باشم عکس تو روبرومه
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته
شبای رفتن تو شبای بی ستار ست
ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست
سپردی عهدمونو به دست باد و بارون
منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
قهره تو رامو بسته غم دلمو شکسته
تو این صدای خسته یاده تو پینه بسته
غم دلمو شکسته
شبای رفتن تو شبای بی ستار ست
ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست
غروبه باز دوباره ، شب توی انتظاره
ابر تو نگام نشسته خیاله گر یه داره
اسم تو فریادمه درد تو صدام ترانه
خنده آیینه تلخ و بی تو پر از بهانست
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته
شبای رفتن تو شبای بی ستار ست
ببین که خاطراتم بی تو چه پاره پاره ست![]()
عصر پژمردن گلدون، چترای سیاه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه، وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده، قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق، بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا، من و تو تنهای تنها
خونه هامون پر نرده، پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده، لبای بدون خنده
چشما خونه سواله، مهربون شدن محاله
نه برای عشق میلی ، نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطی شقایق، بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل و به دریا، من و تو تنهای تنها
اونقده میریم که ساحل، از من و تو بشه غافل
قایق و با هم میرونیم، اونجا تا ابد میمونیم
جایی که نه آسمونش، نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش، نه گلای گل فروشش
مثل اینجا آهنی نیست، مثل اینجا آهنی نیست
پس ببین یادت بمونه، کسی هم اینو ندونه
زنده بودیم اگه فردا، وعده ما لب دریا![]()

هنگامی که هرمز از این ماجرا آگاه میشود، بدون در نظر گرفتن رابطهی پدر – فرزندی عدالت را اجرا میکند: اسب خسرو را میکشد؛ غلام او را به صاحب باغی که داراییاش تجاوز شده بود، میبخشد و تخت خسرو نیز از آن صاحب خانهی روستایی میشود. خسرو نیز با شفاعت پیران از سوی پدر، بخشیده میشود. پس از این ماجرا، خسرو، انوشیروان- نیای خود را- در خواب میبیند. انوشیروان به او مژده میدهد که چون در ازای اجرای عدالت از سوی پدر، خشمگین نشده و به منزلهی عذرخواهی نزد هرمز رفته، به جای آنچه از دست داده، موهبتهایی به دست خواهد آوردکه بسیار ارزشمندتر میباشند: دلارامی زیبا، اسبی شبدیز نام، تختی با شکوه و نوازنده ای به نام باربد.
از سوی دیگر خسرو که مورد خشم پدر قرار گرفته به نصیحت بزرگ امید، قصد ترک مدائن میکند. قبل از سفر به اهل حرمسرای خود سفارش میکند که اگر شیرین به مدائن آمد، در حق او نهایت خدمت و مهمان نوازی را رعایت کنند و خود با جمعی از غلامانش راه ارّان را در پیش میگیرد.
در بین راه که شیرین خسته از رنج سفر در چشمهای تن خود را میشوید، متوجه حضور خسرو میشود. هر دو که با یک نگاه به یکدیگر دل میبندند، به امید رسیدن به یاری زیباتر، از این عشق چشم میپوشند. خسرو به امید شاهزادهای که در ارّان در انتظار اوست و شیرین به یاد صاحب تصویری که در کاخ خود روزگار را با عشق او میگذراند.
خسرو و شیرین بارها در بزم و شکار در کنار هم بودند؛ اما خسرو هیچ گاه نتوانست به کام خود برسد. سرانجام پس از اظهار نیازهای بسیار از سوی خسرو و ناز از سوی شیرین،خسرو دل از معشوقهی خود برداشت و عزم روم کرد. در آنجا مریم، دختر پادشاه روم را به همسری برگزید و بعد از مدتی نیز با سپاهی از رومیان به ایران لشکر کشید و تاج و تخت سلطنت را بازپس گرفت. اما در عین داشتن همهی نعمتهای دنیایی، از دوری شیرین در غم و اندوه بود. شیرین نیز در فراق روی معشوق در تب و تاب و بیقراری بود.
مهین بانو در بستر مرگ، برادرزاده ی خود را به صبر و شکیبایی وصیت میکند. تجربه به او نشان داده که غم و شادی در جهان ناپایدار است و به هیچ یک نباید دل بست؟؟؟
پس از مرگ مهین بانو، شیرین بر تخت سلطنت نشست و عدل و داد را در سراسر ملک خود پراکند. اما همچنان از دوری خسرو، ناآرام بود. پادشاهی را به یکی از بزرگان درگاهش سپرد و به سوی مدائن رهسپار شد.
در همان هنگام که روزگار نیک بختی خسرو در اوج بود، خبر مرگ بهرام چوبین را شنید. سه روز به رسم سوگواری، دست از طرب و نشاط برداشت و در روز چهارم به مجلس بزم نشست و به امید اینکه نواهای باربد، درد دوری شیرین را در وجودش درمان کند، او را طلب کرد. باربد نیز سی لحن خوش آواز را از میان لحنهای خود انتخاب کرد و نواخت. خسرو نیز در ازای هر نوا، بخششی شاهانه نسبت به باربد روا داشت.
آن شب پس از آن که خسرو به شبستان رفت، عشق شیرین در دلش تازه شده بود. با خواهش و التماس از مریم خواست تا شیرین را به حرمسرای خود آورد؛ اما با پاسخی درشت از سوی مریم مواجه شد. خسرو که دیگر نمیتوانست عشق سرکش خود را مهار کند، شاپور را به طلب شیرین فرستاد. اما شیرین با تندی شاپور را از درگاه خود به سوی خسرو روانه کرد.
شیرین این بار نیز در همان کوهستان رخت اقامت افکند و غذایی جز شیر نمیخورد. از آنجا که آوردن شیر از چراگاهی دور، کار بسیار مشکلی بود، شاپور برای رفع این مشکل، فرهاد را به شیرین معرفی کرد.
در روز ملاقات شیرین و فرهاد، فرهاد دل در گرو شیرین میبازد. این اولین دیدار آنچنان او را مدهوش میکند که ادراک از او رخت بر میبندد و دستورات شیرین را نمیفهمد. هنگامی که از نزد او بیرون میآید، سخنان شیرین را از خدمتکارانش میپرسد و متوجه میشود باید جویی از سنگ، از چراگاه تا محل اقامت شیرین بنا کند. فرهاد آنچنان با عشق و علاقه تیشه بر کوه میزد که در مدت یک ماه، جویی در دل سنگ خارا ایجاد کرد و در انتهای آن حوضی ساخت. شیرین به عنوان دستمزد، گوشواره ی خود را به فرهاد داد اما فرهاد با احترام فراوان گوشواره را نثار خود شیرین کرد و روی به صحرا نهاد این عشق روزگار فرهاد را آنچنان پر تب و تاب و بیقرار ساخت که داستان آن بر سر زبانها افتاد و خسرو نیز از این دلدادگی آگاه شد. فرهاد را به نزد خود خواند و در مناظره ای که با او داشت، فهمید توان برابری با عشق او را نسبت به شیرین ندارد. پس تصمیم گرفت به گونه ای دیگر او را از سر راه خود بردارد. خسرو، فرهاد را به کندن کوهی از سنگ میفرستد و قول میدهد اگر این کار را انجام دهد، شیرین و عشق او را فراموش کند.
فرهاد نیز بی درنگ به پای آن کوه میرود. نخست بر آن نقش شیرین و شاه و شبدیز را حک کرد و سپس به کندن کوه با یاد دلارام خود پرداخت. آنچنان که حدیث کوه کندن او در جهان آوازه یافت. روزی شیرین سوار بر اسب به دیدار فرهاد رفت و جامی شیر برای او برد. در بازگشت اسبش در میان کوه فرو ماند و بیم سقوط بود. اما فرهاد اسب و سوار آن را بر گردن نهاد و به قصر برد. خبر رفتن شیرین نزد فرهاد و تأثیر این دیدار در قدرت او برای کندن سنگ خارا به گوش خسرو میرسد. او که دیگر شیرین را، از دست رفته میبیند، به دنبال چاره است. به راهنمایی پیران خردمند قاصدی نزد فرهاد میفرستد تا خبر مرگ شیرین را به او بدهند مگر در کاری که در پیش گرفته سست شود. هنگامی که پیک خسرو، خبر مرگ شیرین را به فرهاد میرساند، او تیشه را بر زمین میزند و خود نیز بر خاک میافتد. شیرین از مرگ او، داغدار میشود و دستور میدهد تا بر مزار او گنبدی بسازند. خسرو نامهی تعزیتی طنزگونه برای شیرین میفرستد و او را به ترک غم و اندوه میخواند. پس از گذشت ایامی از این واقعه، مریم نیز میمیرد و شیرین در جواب نامهی خسرو، نامه ای به او مینویسد و به یادش میآورد که از دست دادن زیبارویی برای او اهمیتی ندارد زیرا هر گاه بخواهد، نازنینان بسیاری در خدمتگزاری او حاضرند. خسرو پس از خواندن نامه به فراست در مییابد که جواب آنچنان سخنانی، این نامه است. بعد از آن برای به دست آوردن شیرین تلاشهای بسیاری نمود اما همچنان بینتیجه بود و شیرین مانند رؤیایی، دور از دسترس. خسرو که از جانب شیرین، ناامید شده بود به دنبال زنی شکرنام که توصیف زیباییاش را شنیده بود به اصفهان رفت. اما حتی وصال شکر نیز نتوانست آتش عشق شیرین را در وجود او خاموش کند. خسرو که میدانست شاپور تنها مونس شبهای تنهایی شیرین بود، او را به درگاه احضار کرد تا مگر شیرین برای فرار از تنهایی به خسرو پناه آورد. شیرین نیز در این تنهاییها روزگار را با گریه و زاری و گله و شکایت به سر برد. روزی خسرو به بهانهی شکار به حوالی قصر شیرین رفت. شیرین که از آمدن خسرو آگاه شده بود، کنیزی را به استقبال خسرو فرستاد و او را در بیرون قصر، منزل داد. سپس خود به نزد شاه رفت. شاه نیز که از نحوهی پذیرایی میزبان ناراضی بود، با وی به عتاب سخن گفت و شکایتها نمود و اظهار نیازها کرد اما شیرین همچنان خود را از او دور نگه میدارد و تأکید میکند تنها مطابق رسم و آیین خسرو میتواند به عشق او دست یابد. پس از گفتگویی طولانی و بینتیجه، خسرو مأیوس و سرخورده از قصر شیرین باز میگردد. با رفتن خسرو، تنهایی بار دیگر همنشین شیرین میشود و او را دلتنگ میکند. پس به سوی محل اقامت خسرو رهسپار میشود و به کمک شاپور، دور از چشم شاه، در جایگاهی پنهان میشود. سحرگاهان، خسرو مجلس بزمی ترتیب میدهد. شیرین نیز در گوشهای از مجلس پنهان میشود. در این بزم نیک از زبان شیرین غزل میگوید و باربد از زبان خسرو. پس از چندی غزل گفتن، شیرین صبر از کف میدهد و از خیمهی خود بیرون میآید. خسرو که معشوق را در کنار خود مییابد به خواست شیرین گردن مینهد و بزرگانی را به خواستگاری او میفرستد و او را با تجملاتی شاهانه به دربار خود میآورد. خسرو پس از کام یافتن از شیرین، حکومت ارمن را به شاپور میبخشد. خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان میشنود و عمل میکند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی میدهد و در آن سؤالاتی دربارهی چگونگی افلاک و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر میپرسد. پس از چندی، با وجود آنکه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت مینشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه میافکند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس کرد و تنها شیرین اجازهی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یک شب که خسرو در کنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنهای جگرگاهش را درید. حتی در کشاکش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطهی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بیجان یافت و ناله سر داد. در میانهی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، که خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهاییاش با او دشنه ای بر تن خود زد و در کنار خسرو جان داد. بزرگان کشور نیز که این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن کردند. ![]()
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
بر زدن نیست که درجاست بخند
آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخردنیاست بخند![]()
![]()





